تبليغاتX
آخرین همسفرم خاک

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ؛

ستایش کردم ، گفتند خرافات است ؛

عاشق شدم ، گفتند دروغ است ؛

گریستم ، گفتند بهانه است ؛

خندیدم ، گفتند دیوانه است ؛

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !!!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط مريم | 

مرد جوان کتابی را که یکی از کاروانیان به همرام آورده بود به دست گرفت. کتاب جلد نداشت با اینهمه توانست نام نویسنده را دریابد.

در حالی که کتاب را ورق می زد به داستانی بر خورد که در باره نرگس بود.

جوان افسانه نرگس را می شناخت. دختر جوان و زیبایی که هر روز به کناردریا چه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تما شا کند . او آنچنان  مجذ وب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد ودر دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاد گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند  .

اما نویسنده داستان را به این شیوه تمام نکرده بود.

او نوشته بود که پس از مرگ نرگس پریان جنگل به کنار در یاچه آب شیرین آمدند و آنرا لبالب از اشکهای شور یافتند.

پریان پرسیدند: چرا گریه می کنی؟

در یاچه جواب داد : من برای نرگس گریه می کنم.

پریان گفتند : هیچ  جای  تعجب نیست  چون هر چند ما   پیوسته  در  بیشه ها به دنبال او بودیم تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی .

آنگاه  در یاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود؟

پریان شگفت زده پرسیدند : چه کسی بهتر از تو می داند ؟   او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد!

در یاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت : من برای نرگس گریه می کنم اماهرگز متوجه زیبایی او نشده بودم . من برای نرگس گریه می کنم زیرا هر بار که بر روی من  خم می شد  می توانستم  د ر عمق  چشمانش  بازتاب  زیبایی  خویش را ببینم.

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:20  توسط مريم | 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.

مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد

هميشه و همه وقت اميد واري را به ديگران هديه كن!

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:23  توسط مريم | 

کوچيک تر که بودم

فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم

تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!!

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت:

خدا دلش از دست آدما گرفته

 

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط مريم | 

به : تو بنده خدا

 

تاريخ : امروز

 

از : رئيس

 

موضوع : خودت

 

عطف به : زندگي

 

من خدا هستم. امروز من همه مشکلات را اداره میکنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.اگردر زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اراده کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن. آن را در صندوق (چیزی برای خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من نه تو.
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی همواره با اضطراب دنبال (پیگیری ) نکن. در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن. نا امید نشو.

ممکنه غصه زود گذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناک روزی دوازده ساعت هفت روز هفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی روابط عاشقانه ی معشوقت رو به تیرگی و بدی میگذرد و دچار یاس میشوی به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده است.
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبور می شوی برای یافتن کمک کیلومتر ها پیاده بروی به معلولی فکر کن که دوست دارد فقط یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی می کنی و بپرسی هدف من چیست؟ شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی نداشته اند.
وقتی متوجه موهات که تازه خواکستری شده در آیینه میشوی به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد مویی داشته تا به آن رسیدگی کند.
همیشه همه جا سپاسگوی صاحب آسمان و زمین باش و بدان تقویمی که ورق می خورد به تقدیر او بوده و فریاد و داد بر این تقدیر نداشته باش

 

           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:9  توسط مريم | 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد .

خدا گفت : نه !

رها کردن ، کار توست تو بايد از آنها دست بکشي .

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد .

خدا گفت : نه !

شکيبايي زاده رنج و سختي است .

شکيبايي بخشيدني نيست ، به دست آوردني است .

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد .

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فرا چنگ آوري .

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد .

خدا گفت : نه !

رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر ، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد .

خدا گفت:  نه !

درست آن است که تو خود سر بر آوري و ببالي .

اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي .

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت : نه

من به تو زندگي خواهم داد ، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري .

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم ، همان گونه که آنها مرا دوست

دارند .

و خدا گفت : آه ، سر انجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم .

 

            

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:16  توسط مريم | 

سلام

امروز۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ و من الان ۴ ساعته كه تو يك روستاي دور افتاده تو همدان متولد شدم

الان فقط دارم گريه مي كنم كه چرا منو هل دادن تو اين دنيا

تازه مي خواستم از خدا گله كنم كه

بابا مگه من چي كار كرده بودم كه بايد به اين دنيا ميومدم ؟

قراره چه گلي به سر اين دنيا بزنم ؟

من گريه دارم ولي ميدونيد آخرش خدا به من چي گفت ؟

جايي كه ميري مردمي داره كه تو را مي شكنن

 نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تو تنها نيستي .

 تو كوله بارت عشق مي زارم كه بگذري

 قلب مي زارم كه جا بدي

 اشك مي دم كه همراهيت كنه

 و مرگ كه بدوني بر مي گردي پيشم

اونوقت بود كه من آروم گرفتم

 

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:46  توسط مريم | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود .
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

 

      

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مريم | 

ازگل پرسيدم محبت چيست ؟

گفت : از من زيبا تر است .

از آفتاب پرسيدم محبت چيست ؟

گفت : از من سوزانتر است .

از شمع پرسيدم محبت چيست ؟

گفت : از من عاشق تر است .

ازخود محبت پرسيدم محبت چيست ؟

گفت : تنها يك نگاه است .

    

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط مريم | 

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي اما من به اين كوچكي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگيم به آنجا بروم؟؟؟

خداوند پاسخ داد :

ميان فرشتگان بي شمارم يكي را براي تو در نظر گرفته او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود

وكودك همچنان مردد ادامه داد

اما اينجا در بهشت من جزخنديدن و آواز و شادي كاري ندارم

خداوند لبخند زد و گفت :

فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند

هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود

كودك ادامه داد:

من چطور مي توانم بفهمم كه مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنان را نمي دانم

خداوند او را نوازش كرد و گفت :

زيباترين و شيرينترين فرشته ي من او واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت وصبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني

كودك با ناراحتي گفت :

اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم ؟؟؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت !

" فرشته ات دستهاي تو را در كنارهم قرارخواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني "

كودك سرش را بر گرداند و پرسيد :

شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند

چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟؟؟

خدا گفت :

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

كودك با نگراني ادامه داد :

اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت :

درباره من هميشه فرشته ات با تو صحبت خواهد كرد

اگر چه من هميشه در كنار تو هستم

در آن هنگام بهشت آرام بود .

 اما صدايي از زمين به گوش مي رسيد كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو

خداوند او را نوازش كرد وپاسخ داد :

 نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي ميتواني او را " مادر " صدا كني

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:42  توسط مريم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
خوش اومدین
من مریم هستم
متولد 9/1/69
ساکن یزد

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
ستاره جونم / آسماني ترين ستاره
M / EYE SHOT
بيتا / عشق از ديد عاشق
خبر از سراسر نقاط دنيا
عشق در زندگي
پر بيننده ترين وبلاگ رپ
حرفاي نگفته / ساناز
داستان عشق
بي تو هرگز . . . .
عشق - گچساراني
DJBAZI_0121
عاشق تنها
اشعار كوتاه
سكوت شبها و تنهاي من
شبهاي تنهايي
معرفي وبلاگ هاي جالب
سيب سرخ
قمار عشق
حرفاي نگفته
سرزمين سبز
آبي تر از آسمان
قاتل حرفه اي
يكتا پرستان
آسمان شعر . غزل و ...
آخرين واژه
دست نوشته هاي تنها / دلشيدا
دستهاي سيماني
روياي زندگيم
تنهايي
پرستوي مهاجر
عشق شيطاني
آتش درون
كلكسيون بهترين هاي مهدويت
در همين حوالي
هم قفس
زندگي زيباست اگر ...
من ... عشق ... خدا
كبوتر هاي عاشق
كجاي اين دنيا ...
پسر بد
دختري از جنس نور
دست نوشته هاي تنها
هم قفس
روزهايي كه از عمرم مي گذرد
پريان باستان
يه تنهاي تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

*
*
*
*
*
*
*
UK Grand WINNER!!


m